دیشب یکیاز بهترین شبای من بود....

وقتی رفتیم سینما ازادی فکر میکردم هنوز هانیه نبومده باشه ولی اومده بودن و دمه سینما یه میز و صندلی با کلی پوستر دهلیز رو گذاشته بودن هانیه هم با اون پسر بچه که این روزا تو سریال دودکش هم بازی میکنه نشسته بودن و مردم میومدن عکس و امضا میگرفتن ما که از اونجا رد شدیم چون دور هانیه شلوغ بود نتونستیم سلام کنیم ولی هانیه منو دید رفتیم بلیط گرفتیم چون ساعت ۸ بود و نیم ساعت دیگه فیلم شروع میشد بعد اومدیم پیش هانیه سلام علیک کردیم ودختر دایی وخواهرم با هانیه عکس انداختن البته واسه عکس انداختن صف بود که یکم طول کشید رو میز کلی عکس از هانیه بود که همه میدادن امضا میکرد منم دادم برام امضا کرد نوشت: به رسم یاد بود      هانیه توسلی

بعد رفتیم واسه دیدن فیلم.بعد فیلم هم سالنو اشک گریه برداشته بود یکی دنبال دستمال کاغذی بود گریه ارایشش رو بهم زده بودیکی شوهرش میگفت عزیزم گریه نکن فیلمهمیگفت نه اینا حقایق جامعه اس.خیلی باحال بود خدایی

بعد فیلم خواهرم رفت ماشین رو بیاره ما هم داشتیم میرفتیم سمت ماشین که حرفای نازی یادم اومد گفتم یه دفعه جرئت کن دیگه........

با دختر داییم برگشتیم در ورودی سینما هنوز دور هانیه شلوغ بود رفتیم جلو چند نفر داشتن امضا میگرفتن صبر کردیم که دختر داییم گفت بپرس ببین اون بچه هم امضا میکنه(همون پسره که تو دودکش بازی کرده تو دهلیز هم عالی بازی کرده)منم از هانیه پرسیدم خانم توسلی امضا میکنه ازش پرسید محمدرضا امضا میکنی بعد هانیه گفت بلد نیست ولی رو کاغذ با سختی اسمشو نوشت تازه جلو دستشم گرفت کسی نبینهتند تنم میپرید بغل هانیه بوسش میکرد اون وسط مسطا هم دو سه تا از عکس های هانیه رو گذاشت تو کیفش

بعد یادم اومد بزار بدم هانیه روی عکسش رو امضا کنه برای بچه های وبلاگ هوادارامون به هانیه گفتم خانم توسلی میشه روی عکس رو امضا کنید میخوایم بزاریم تو وبلاگ اومد بگه کدوم وبلاگ یهو یادش اومد گفت تو از بچه های وبلاگی؟گفتم انتظار داشتم بشناسین گفت اسمت چی بود؟گفتم محدثه گفت اهااااااان محدثه(یادش اومد)بعد گفت امضا کنم برای بچه ها؟گفتم بله اگه میشه.....حالا هول شد اون عکس اولی رو که برام امضا کرده بود رو انداخت کنار یکی دیگه برداشت گفت این خوبه گفتم بله خوبه همین امضا کرد گفت نه بد شد دوباره یکی دیگه برداشت ایندفعه متن یادگاری رو نوشت دوباره گفت نه بد شد منم هی میگفتم خوبههههههه خانم توسلی..گوش نمیکرد یکی دیگه برداشت گفت این خوب شد گفتم بله مرسی.دستتون درد نکنه گفت خواهش میکنم موقع خداحافظی گفتم منو یادتون بمونه دیگه..خندید گفت حتماااا(اشاره کرد)محدثه دیگه؟گفتم بلهٌ خدافظی کردیم.

 اینم عکسا                                                **********

imag0005.jpg

بقیه عکسا رو هر کاری کردم نشد بزارم

این از عکسای من نیست

 

پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 12:51 |- یه نفر -|


دیروز نازی و دختر عمم اومدن خونمون یکم حرف زدیمو خندیدیم.

بعدم فیلم من همسرش هستم رو دیدیم بد نبود ولی نازی یه سر صدایی راه انداخته بود که خیلی قشنگه وای عالیهٌ از این حرفا رفتم خریدم دیدیم فیلم قشنگی بود ولی اونجوری که نازی تعریف میکرد فک کردم میخوام "هامون مهرجویی" رو ببینم. والا

بعد فیلم پا شدیم حاضر شدیم که بریم بیرون من و دخترعممٌ نازی با حسین میخواستیم بریم سینما دهلیز رو ببینیم سانس ۹ سینما ازادی که ما ۵ مین به ۹ مونده بود تازه سوار ماشین شدیم خلاصه که دیر رسیدیم دمه سینما هم که بودیم تصمیم بر این شد که نازی اینا نیان رفتم بالا دیدم بنده خدا حسین ۴تا بلیط گرفته یکم ناراحت شد که نیومدن بعدم که اصلا نزاشت فیلم رو ببینم بس که حرف زد اخه خیلی وقت بود بیرون نرفته بودیم ولی خوش گذشت پچ پچ میکردیم هیکار بدی بود وسط فیلم ولی خب نمیشد بهش بگم ساکت شو که

از شمالم براش یه کیف اسپرت مشکی خریدم اخه با موتور اینور اونور میره هی میگه گوشیم کو کیفه پولم کو اونو میندازه راحت تره دیگه

اخ جووون امشبم هانیه میاد سینما اکیپی میریم از ساعت ۸ تا ۱۱هانیه و رضا عطاران سینما ازادیَن حالا بریم ببینیم جه اتفاقایی میوفته اخه هر سری میریم واسه دیدن هانیه کلی اتفاقای جالب میوفته

 

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 13:37 |- یه نفر -|


سه شنبه بعد از ظهر دخی عمو بزرگم(نازی)اومد خونمون قرار بود چهارشنبه با اتوبوس بره شمال اخه عموم اینا رفته بودن اما نازی چون چهارشنبه صبح تدریس زبان داشت نرفته بود خلاصه که زنموم زنگ زد گفت الا بلا مٌحی ام بیار اخه زنموم خیلی به بنده لطف دارن

از اونورم خبر رسید که هوای شمال بسی خنکٌ بارندگیه همون هوایی که من عاشقشمپدر گرامی هم گفت منم مرخصی میگیرم باهم بریم.

چهارشنبه:

صبح زود دخی عمو رفت سرکار منم ۱۰ اینطورا پاشدم ساکارو جمع کردم حموم رفتم خونه رو مرتب کردیمو منتظر نازی شدیم اونم کارش تا ۲ طول کشید بلافاصله بعد از اومدنش راه افتادیم

اینقدر هوا گرم بود که تا قبل تونل کندوان یه سره کولر ماشین روشن بود اما تا از تونل اومدیم بیرون قدرتی خدا هوا از این رو به اون رو شد خنک با نم نم خیلی قشنگ بارون.ماهم که از گرما از حال رفته بودیم همچین که باد خنک و بارون خورد بهمون چنان سرحال اومدیم شیشه هارم تا ته دادیم پایین بیرون نگاه کردیمدرختای سبز بارون خورده هوای پر از مه...من عاشق این هوام

من تو این هوا خدا رو بیشتر حس میکنم نزدیکتر میبینمش.

****

ساعت ۵ خورده ای رسیدیم ویلای عموم اینا ساک اینا رو بردم تو اتاق نازی وسایلارو جابه جا کردیم که زنموم صدام کرد: مهندس بیا ببین استخر چی شده

وبلاشون یه پاریکنگ خیلی بزرگ داره که توش یه استخر بادی بزرگ گذاشتن در پارکینگم بستن از در پشت ویلا باید بری تو استخر حمومٌ دوش اب گرمٌ میزو صندلی هم گذاشتن

این دوش اب گرمو میز صندلی های همرنگ با استخر رو تازه گذاشته بودن خیلی خوب شده بود با نازی رفتیم دیدم اخه اونم ندیده بود سریع با نازی پریدیم تو اب سرد دوش اب گرمم بالاسرمون اینقدر کیف داد زنموی عزیز هم کلی ازمون پذیرایی کرد که دور اخر پذیرایی محبت رو تموم کرد در حق من...با یه بشقاب پر خربزه اومدن

دیگه کلی تو اب منو نازی خواهرم تو سرکله هم زدیمو خندیدیم.بعدم خسته از اب اومدیم بیرون شام یه کتلت خیلی خوشمزه با کلی سیب زمینی و مخلفات زدیم به بدن

اما چون دخترخاله های نازی هم اومدن من خیلی معذب شدم صبح که پاشدیم رفتم ویلای عمم اینا که دوتا کوچه بالاتر از ویلای عمومه..بابامو خواهرمم قبل شام رفتن اونجا

منم که رفتم دیدم اون یکی عمم هم اومده  دیگه نشستیم کلی با دخترعمه هام گفتیم و خندیدیم قلیون زدیم.

جمعه ساعت ۲.۳ عمم و عموم اینا برگشتن تهران که به ما گفتن خیلی ترافیکه

ماهم با عمم اینا موندیم ویلاشون شنبه صبخ ساعت ۴ راه افتادیم.

خیلی مسافرت خوبی بود

 

 

دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 11:40 |- یه نفر -|


بالاخره لب تاپم درست شد

و مصدوم به خانه برگشته هرچند خیلی حالش روبراه نشده و این لب تاپ سگ جونم دیگه اخرای عمرشه

پدر گرامی هم گفت میره از دوستش که مغازه کامپیوتر و لب تاپ داره تو ولیعصر یکی دیگه برام بگیره اخه یارو گفته یه دل خیلی خوب دارم چند ماه کار کرده اما خیلی سالمه

این مدت اتفاقای خوبی افتاده دیروز که همه دخی عمو ها و دخی عمه ها خونمون بودن تا 3 شب داشتیم قلیون میکشیدیم

چند هفته قبلشم با حسینُ دخی عمو دوستش رضا رفتیم پاساژ علائدین گوشی بخرم...یه اچ تی سی خوشگل و سفید حسین برام انتخاب کردم یه رم 8 برام گرفت و چون اشنا بود مغازه داره کلی برنامه های خوب برام ریخت و حسینم 120 تومن از پول گوشی رو تقبل کرد

یه کاری هم کرد که خوشم اومد ولی بعدن پشیمون شدم

حسین منو به مامانش گفت و عکسمو بهش نشون داد مامانشم یه کاره گفت چرا اینقدر موهاش بیرونه و بی حجابه

حالا خیره سرم همه میگن من دختر ساده و سرسنگینه فامیلم خدایی هم نه ارایشم زیاد بود نه خیلی موهام بیرون بود!!!مامانش از این گیرا بود

خلاصه از این خوشم اومد که رفت به مامانش گفت از این پشیمون شدم که مامانش اعصابمو خورد کرد

یه اتفاق خوب دیگه هم که هنوز نیوفتاده و دعا میکنم بیوفته:

فیلم دهلیز تا 16 روز دیگه اکران میشه یه فیلم خیلی قشنگ.ساده و دلنشین با بازی خوب تنها بازیگر مورد علاقم هانیه توسلی که ایشالا به هانیه هم گفتیم و احتمالا برای اکران میاد سینما.هورااااااااا

http://www.8pic.ir/images/88669609478890658066.jpg

سه شنبه یکم مرداد 1392 23:34 |- یه نفر -|


لپ تا پم خراب شده دارم از بی اینترنتی میمیرم:(((

بابام بعد از اینکه برد لپ تاپ رو داد درست کنن اومد خونه زول زد تو چشمام گفت

-خدایی با لپ تاپ چیکار کردی؟؟

"اخه یه طرف درش کنه شده بود و نصفه صفحش هم سفید میومد":دی

-هیچی به خدا بابا اینترنت میرفتم دیگه

-(نگاه متعجب)یارو برگشت بهم گفت با این والیبال بازی کردید اینطوری داغون شده؟؟!!!

دیگه تا صبح داشتم فک میکردم چی شد که این بلا سر لپ تاپ عزیزم اومد.ایکون اشک گریه




پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 14:8 |- یه نفر -|


لغت نامه هاى دنیا را باید آتش زد !

جلوى واژه ى نبودن نوشته اند : “عدم حضور شخصى یا چیزى” ؛ همین !

چقدر نبودن تو را ساده فرض مى کنند ؟!

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 23:11 |- یه نفر -|


بردیم هوووووووووورااااا

امشب تهران سراسر جشن بود

.....................................................................

بعدا نوشت:

ادامه این پست رو جذف کردم چون به این نتیجه رسیدم که بعضی چیزا جاشون نیست که به صورت عمومی بنویسی اما کلا میگم زود باور نکنید به خصوص حرفای خودی ها رو!!

و فقط با گفتن همین شعار موضع خودم رو نشون میدم و دیگه بیشتر چیزی نمیگم

سهراب بیدار شو رایِ تو پس گرفتیم


برای تایید کامنت ها اول به عنوانشون نگاه میشه و کامنت های این پست خونده و تایید نمیشه


یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 0:8 |- یه نفر -|


دیروز عمم زنگ زد و دعوتمون کرد خونشون منُ دخی عمو هم که یک ماهی بود نرفته بودیم اونجا(اخه ما همیشه اونجاییم)بسیور خوش حال شدیمسریع رفتیم حمومُ کارامون رو کردیم و بابای فداکارم مارو برد اونجا خلاصه تا رسیدیم با دخی عمو از تک تک افراد که شامل دختر عمه ها و شوهراشون و پسرعمه ها و خود عمه و شوهریش میشه سوال کردیم که به کی رای میدید به جز یکی از پسرعمه هام و زنش و یکی از شوهر دخترعمه هام بقیه به روحانی رای دادن ما هم براشون کف و دست هورا زدیم.

بعدش کلی حکم بازی کردیم از اونجایی هم که شوهر عمم و شوهر دخترعمم بدجور تو این بازی حرفه ای هستن lavel بازی خیلی رفته بود بالا و منو دختر عمم داغون خسته شدیم.

بعدشم اون یکی پسرعمم که همسن خودم قلیونش رو راه انداخت و سه تایی رفتیم تو حیاط و قلیون زدیم.

پسر عمه خُلم ورداشته بود رو دستش اسم دوست دخترش رو با تیغ نوشته بود یعنی حالم بد شد و یه دونه محکم زدم پس کلش که این بچه بازی ها چیه؟؟؟؟

تا ساعت 1 تو حیاط پای قلیون بودیم بعدشم اومدیم بریم بخوابی پسرعمم گفت به حسین بگو میتونه تو مغازش برام کار جور کنه و همین باعث شد حسین حرف زدنش بگیره حرف سر کار کردن من شد گفت همین مونده بود دختر 18 ساله بره سرکار منم گفتم خب دوست دارم مستقل باشم

اونم فاز نصیحتُ غمگین ورداشت گفت یه صحنه هایی میبینم از بعضی دخترا که خیلی ناراحت میشم.دپرس میشم منم به شوخی گفتم از اون صحنه ها:دی

دیگه غش کرد از خنده میگفت اومدم فاز فیلم هندی و غمگین بردارم زدی داغون کردی اینقدر خندید که داشت میمرد گفتم بسه بابا الان دلُ رودت میترکه مامانت خره منو میگیره خلاصه اینقدر خندید گفت خدا خیرت بده هرچی امروز کار کرده بودمو خسته شده بودم در شد.

منم خوج حال شدم

شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 18:0 |- یه نفر -|


به دعوت ته تغاری حاجی مجبور به اعتراف شدیم.

اول مواردی که خودش اعتراف کرده رو منم اعتراف کنم:

اعتراف میکنم

بچه دختر عمم رو وقتی یه کوچولو سرش شل بود میزدم پس سرش عقب جلو میشد

اعتراف میکنم

یه بار نمره 11 رو به معلمم 17 گفتم(ورقم گم شده بود گفت هرچی خودت بگی قبول دارم)

اعتراف میکنم

سوم راهنمایی تمام فوق برنامه های مدرسه رو در میرفتم و دوستام موقع حضور غیاب میگفتن دستشویی رفته

اعتراف میکنم

از زندگیم اصــــــــــــلا راضی نیستم(خداروشکر ولی..)

اعتراف میکنم

خیلی دیر میرنجم ولی اگه برنجم...اگه برنجم هیچی اونم زود فراموش میکنم:))))))

اعتراف میکنم

موقع امتحان واقعا خیلی کم پیش اومده کتاب رو تموم کنم و یا به دوره برسم

اعتراف میکنم

از پرواز کردن پرنده ها فوبیا دارم اونم اگه باهام فاصله کمی داشته باشن

حالا اعتراف های خودم:

اعتراف میکنم

وقتی با خانوادم دعوام میشه حتی اگه مقصر اونا باشن من تو خودم هزار بار خودمو تنبه میکنم و خودمو مقصر میدونم

اعتراف میکنم

اعتماد به نفس پایینی دارم

اعتراف میکنم

از چیزی که هستم راضی نیستم.

اعتراف میکنم

به اکثره ارزوهام نرسیدم و خیلی از علایقم رو به برخی دلایل سرکوب کردم

اعتراف میکنم

اصلا حسود نیستم ممکنه غبطه بخورم اما حسودی اصلا

اعتراف میکنم

خیلی وقتا احساس میکنم کسی منو نمیبینه

اعتراف میکنم

خیلی از کارام یا رفتارام که سعی میکنم خوب باشن به چشم هیچکس نمیاد



پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 14:51 |- یه نفر -|


یه چند روزی بود خیلی دلم لازانیا میخواست یادم اومدم تو وب یکی از دوستان عزیز(الهام جون)دستور پختش بودا از اونجایی که یکم وایمکسم مشکل پیدا کرده صبح به طرز وحشتناکی سریع رفتم وبش و دستور عملش رو با یه خط وحشتناک تری یاداشت کردم بعد پدر رو با زور بلند کردم بره خرید

لیست بهش دادم که:لازانیا-پنیر پیتزا و پنیر زرد کالا(این پنیر رو خیلی دوست دارم)-قارچ-فلفل دلمه ای رنگ قرمز و سبز

پا شد با یکم غرغر رفت

بعد از خرید از روی دستور عمل مشغول شدم درست کردن مایع فقط یکم استرس داشتم نکنه لایه های لازانیا بچسبه که خدارو شکر سالم موندن

بعد لایه لایه مایه و پنیر ریختم فراوون با یه عالمه روغن

بعدم گذاشتم ماکروفر و 10 دقیقه بعد درست شد و بابام و خواهری ها خیلی خوششون اومد

فقط بابام با دیدن قوطی تموم شده و مچاله شده روغن کلی تعجبید و چند مین منو نگاه کرد

ولی بخاطر معدش نتونست زیاد بخوره اخه اینقدر پنیر ریخته بودم که گفت بعدن اذیتم میکنه

بعد از غذا هم سفره و ظرفا موند واسه خواهری ها و من ریلکس پا شدم رفتم اهنگ گوش کردم 

البته پدر فداکارم گفت این غذاها رو درست میکنی کلی خرج میکنی چون هر چیزی رو بیش تر از اندازش استفاده میکنی منظورش روغن و پنیر بود

درمورد روغن حق داشت خدایی خیلی ریخته بودم بعدش کلی حالت تهوع داشتیم همه با هم

ولی در کل خیلی فاز داد.بازم دسته الهام جون درد نکنه کد بانویی واسه خودش

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 19:44 |- یه نفر -|


یه زندگی دارم یه نواخت یه نواخت نه هیجانی نه تفریح خاصی البته قسمت تفریح مربوط میشه به این مدت امتحانای مسخره ولی خب امتحانا تموم شد با دخی عمو ریختیم خونه عمه ها و عمو ها رفتیم شهربازی.شمال.قلیون و...اینا خیلی خوبه ها نمیگم بده مخصوصا با بروبچ عمه و عموها ولی دلم یه هیجان دیگه میخواد یه اتفاق خوب و خاص که نمیوفته!!

امروز رفتم امتحان دادم اومدم خونه با دخی عمو که خونمون بود ناهار خوردیم رالی ایرانی رو دیدم بعد اونا رفتن منم اومدن نت یه کم سایتا رو گشتم و حالا هم دارم این روزمرگی های تکراری رو اپ میکنم با کامنت یکی از دوستان بسیور عزیز دریافتم که چند روز که هیچی نذاشتم پیش خودم گفم همینه که هس در حال حاضر اینجوریه زندگیم منم همونو مینویسم!

+قرار بود امروز با دُخی عمو و دوستشُ منُ حسین بریم بیرون ولی حسین سرکار بود و تو مغازه دست تنها کلی هم عروس داماد اومده بودن خرید تصمیم اینجوری شد که فردا بریم چون تا ساعت 6بیشتر مغازه نیست و بعدش میبنده:)))

شنبه یازدهم خرداد 1392 18:2 |- یه نفر -|


امتحان ادبیاتم رو متوسط رو به بالا دادم سوالاش خیلی زیاد بود اخراش دیگه قاطی کرده بود ولی بد ندادم.

قول داده بودم دیگه دوره همشون رو خط بکشم ولی این تقریبا همونی دلم میخواست مثل خودم اهل سینما و هنر برعکس قبلی ها فهمیده حالا زیاد تعریف نمیکنم تو زرد از اب درمیاد.

+با اینکه امیدوارم بودم اصغر فرهادی نخل طلا جشنواره کن رو بگیره ولی نشد دیگه،فقط بهترین بازیگر زن رو برنیس یژو برای فیلم فرهادی گرفت

+چه اسمون قلمبه وحشتناکی خیلی از اسمون قلمبه میترسم ولی عاشق بارونم خیلی حس خوبی بهم میده اصلا یه فاز خاصی داره برام.

+یه تصمیمات خیلی خیلی جدی گرفتم ایشالا تو دیدار های بعد عملیش میکنم باید از نازنین تشکر کنم حرفاش روم تاثیر گذاشت.

دوشنبه ششم خرداد 1392 20:36 |- یه نفر -|


رفتم تو وبلاگ یکی از برو بچ گذاشتتمون سرکار یه متنی نوشته که خودشم معنی اون متن رو نمیدونه منم درگیر کرده

بعد نشسته موهای سفیدشو شمرده نوشته به احترام موهای سفیدم نباید فوشم بدید

حالا دارم فک میکنم یه موی سفیدم نداریم اینجور وقتا ازش استفاده کنیم والا بووووخوداااا 

پنجشنبه دوم خرداد 1392 13:28 |- یه نفر -|


ما تو خونمون یه حیاط جنوبی داریم که از کویر لوت بدتره عاقا ما یه روز اومدیم بریم تو حیاط نمیدونم دقیقا چی چی میخواستم که دیدم اوهو حیاطمون شده جنگل گلستان مرغ عشق این ور فنچ اونور اصلا یه وضعی شده بود حیاطمون یه ابشارم وسطه حیاط داره فواره میزنه با چشمونه 4تا شده سعی کردیم این قضیه رو هضم کنیم اینا مقدمه بود که اشاره کنم به استعداد های حروم شده و تبخیر شده پدر گرامیم.....این پدر بنده ابشارُ حوض درست میکنه...یه شارژ همه کاره درست کرده مثل اینایی که بیرون میفروشن یه سریِ که ازش 10تا فیش شارژر گوشی های مختلف میاد..اصلا این بابای من خدای اختراع کردن الان حضور ذهن ندارم بقیه اش رو بگم اهااااان یکی دیگه از استعداداش دکروسیون خونه اس...یه جوری واست خونه رو میچینه اصلا فک میکنی این پدر من یه تحصیلاتی چیزی تو این زمینه داره خلاصه که....

بابا دارمـــــــــــــــــــــــــــــــ مـــــــــــــــــــــــاه

پیشاپیش روز پدر رو به همه پدرای گل تبریک میگم.

من نبودم و تو بودی ،
بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ،
حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ،
هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی
ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ،
ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،
اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد
دستانت را می بوسم و پیشانیت را ،
که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود ،
خاک پایت هستم تا هست و نیست هست
به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم

چهارشنبه یکم خرداد 1392 19:21 |- یه نفر -|


همـینــ چند روز پیـشـ فکر می کردمــ!
می تـوانمــ عـــاشــــق کسی شبیهــ تو شومــ!
از همینــ چند روز پیـشــ…
هیچــ کســ!
شبیهــ تو نیستــــ…

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 16:39 |- یه نفر -|


ϰ-†нêmê§