لطفا موس را روی نوشته ها نگه داشته تا تا سایز ان بزرگتر و پر رنگ تر شود.
خـــب امروز همه چی دوباره شروع شد ... رفتیم بیرون، حرف زدیم کلی و خوش گذشت حسین گوشیش رو عوض کرده بود موتورش هم همینطور جفتش مبارکش باشه ;) 

بعدم رفتیم پارک شریعتی یه کمی هم اونجا نشستیم و با گوشی حسین عکس و‌فیلم یادگاری گرفتیم ... روز خوبی بود

فروردین 93

دوست ندارم برای این متن تاریخ بزنم بدون تاریخ ماندگار تره !! 

تاریخ پست سوری هستش !!

دوشنبه چهارم فروردین 1393 23:14 |- یه نفر -|


حرفی  برای گفتن نیست اوضاع معمولی میگذره .. مینویسم اینجا چون قول دادم لحظه هامو بنویسم ... امتحانام شروع شده میرم و میام ... 

سه شنبه هفدهم دی 1392 20:56 |- یه نفر -|


چند وقت پیس قرار بوپ با حسین بریم تئاتر قرار رو ببینیم ولی متاسفانه نشد و من شرمنده شدم تا اینکه دیروز عصر که با دوستم حرف میزدم فهمیدم اون برای دوشنبه بلیط داره دیدم شرایطم اوکی سریع به حسین گفتم میشه فردا بریم اونم قبول کرد ولی‌چون کار داشت شماره کارت و‌ اینارو داد به من و من بلیط رو‌گرفتم خلاصه فردا عصر من و اتوسا زدیم بیرون اتوسا با دوستش رفت منم با حسین رفتیم قرار تا زمانی که مونده به شروع تئاتر بریم حلقه بخریم که تعهد و پایبندیمون بهم بیشتر باشه...حسین خودش جایی که میشناخت رو رفت و دوتا حلقه خوشگل خریدیم و رفتیم زود رسیدیم و بلیطمون رو گرفتیم بعدم رفتیم پارک بغلش کلی حرف زدیمو کیف کردیم که دوستم زنگ زد که ما رسیدیم خلاصه همگی باهم رفتیم تو سالن انتظار تئاتر ... اما شانس ما تموم شدن تئاتر قبلی خیلی طول کشید و کلی معطل شدیم ... اما نمایش عاشقانه قشنگی بود بعد تئاتر هم بازیگر نمایش رو‌ دیدیم و برگشتیم خونه کلی هم پشت دسته ها موندیم ولی من حس خوبی داشتم

سه شنبه بیست و یکم آبان 1392 16:7 |- یه نفر -|


دیگه نظرات رو برای پست هام میبندم اینجوری بهتره بیشتر شبیه که دفتر خاطرات میشه

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 20:16 |- یه نفر -|


امروز به بهونه رفتن تئاتر با فریما اینا(دخترعمم)  با حسین رفتیم بیرون ... اومد دنبالم و رفتیم شریعتی یه قهوه خونه کلی حرف زدیم و خندیدیم بعدم حسین بابت تولدم بهم یه کارت  هدیه داد خیلیم ممنونم ازش خیلی خوش گذشت بعدم کلی گشتیم تا تونستیم خونه عمم رو‌پیدا کنیم تو سرما :) ولی خیلی کیف داد .

الانم خونه عمم دارم باهاشون میرم بیرون به حسین هم گفتم ولی خب هوا سرده نمیتونه با موتور بیاد

دوشنبه پانزدهم مهر 1392 21:37 |- یه نفر -|


دیروز نازی و دختر عمم اومدن خونمون یکم حرف زدیمو خندیدیم.

بعدم فیلم من همسرش هستم رو دیدیم بد نبود ولی نازی یه سر صدایی راه انداخته بود که خیلی قشنگه وای عالیهٌ از این حرفا رفتم خریدم دیدیم فیلم قشنگی بود ولی اونجوری که نازی تعریف میکرد فک کردم میخوام "هامون مهرجویی" رو ببینم. والا

بعد فیلم پا شدیم حاضر شدیم که بریم بیرون من و دخترعممٌ نازی با حسین میخواستیم بریم سینما دهلیز رو ببینیم سانس ۹ سینما ازادی که ما ۵ مین به ۹ مونده بود تازه سوار ماشین شدیم خلاصه که دیر رسیدیم دمه سینما هم که بودیم تصمیم بر این شد که نازی اینا نیان رفتم بالا دیدم بنده خدا حسین ۴تا بلیط گرفته یکم ناراحت شد که نیومدن بعدم که اصلا نزاشت فیلم رو ببینم بس که حرف زد اخه خیلی وقت بود بیرون نرفته بودیم ولی خوش گذشت پچ پچ میکردیم هیکار بدی بود وسط فیلم ولی خب ن

از شمالم براش یه کیف اسپرت مشکی خریدم اخه با موتور اینور اونور میره اونو میندازه راحت تره دیگه 

 

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 13:37 |- یه نفر -|


سه شنبه بعد از ظهر دخی عمو بزرگم(نازی)اومد خونمون قرار بود چهارشنبه با اتوبوس بره شمال اخه عموم اینا رفته بودن اما نازی چون چهارشنبه صبح تدریس زبان داشت نرفته بود خلاصه که زنموم زنگ زد گفت الا بلا مٌحی ام بیار اخه زنموم خیلی به بنده لطف دارن

از اونورم خبر رسید که هوای شمال بسی خنکٌ بارندگیه همون هوایی که من عاشقشمپدر گرامی هم گفت منم مرخصی میگیرم باهم بریم.

چهارشنبه:

صبح زود دخی عمو رفت سرکار منم ۱۰ اینطورا پاشدم ساکارو جمع کردم حموم رفتم خونه رو مرتب کردیمو منتظر نازی شدیم اونم کارش تا ۲ طول کشید بلافاصله بعد از اومدنش راه افتادیم

اینقدر هوا گرم بود که تا قبل تونل کندوان یه سره کولر ماشین روشن بود اما تا از تونل اومدیم بیرون قدرتی خدا هوا از این رو به اون رو شد خنک با نم نم خیلی قشنگ بارون.ماهم که از گرما از حال رفته بودیم همچین که باد خنک و بارون خورد بهمون چنان سرحال اومدیم شیشه هارم تا ته دادیم پایین بیرون نگاه کردیمدرختای سبز بارون خورده هوای پر از مه...من عاشق این هوام

من تو این هوا خدا رو بیشتر حس میکنم نزدیکتر میبینمش.

****

ساعت ۵ خورده ای رسیدیم ویلای عموم اینا ساک اینا رو بردم تو اتاق نازی وسایلارو جابه جا کردیم که زنموم صدام کرد: مهندس بیا ببین استخر چی شده

وبلاشون یه پاریکنگ خیلی بزرگ داره که توش یه استخر بادی بزرگ گذاشتن در پارکینگم بستن از در پشت ویلا باید بری تو استخر حمومٌ دوش اب گرمٌ میزو صندلی هم گذاشتن

این دوش اب گرمو میز صندلی های همرنگ با استخر رو تازه گذاشته بودن خیلی خوب شده بود با نازی رفتیم دیدم اخه اونم ندیده بود سریع با نازی پریدیم تو اب سرد دوش اب گرمم بالاسرمون اینقدر کیف داد زنموی عزیز هم کلی ازمون پذیرایی کرد که دور اخر پذیرایی محبت رو تموم کرد در حق من...با یه بشقاب پر خربزه اومدن

دیگه کلی تو اب منو نازی خواهرم تو سرکله هم زدیمو خندیدیم.بعدم خسته از اب اومدیم بیرون شام یه کتلت خیلی خوشمزه با کلی سیب زمینی و مخلفات زدیم به بدن

اما چون دخترخاله های نازی هم اومدن من خیلی معذب شدم صبح که پاشدیم رفتم ویلای عمم اینا که دوتا کوچه بالاتر از ویلای عمومه..بابامو خواهرمم قبل شام رفتن اونجا

منم که رفتم دیدم اون یکی عمم هم اومده  دیگه نشستیم کلی با دخترعمه هام گفتیم و خندیدیم قلیون زدیم.

جمعه ساعت ۲.۳ عمم و عموم اینا برگشتن تهران که به ما گفتن خیلی ترافیکه

ماهم با عمم اینا موندیم ویلاشون شنبه صبخ ساعت ۴ راه افتادیم.

خیلی مسافرت خوبی بود

 

 

دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 11:40 |- یه نفر -|


بالاخره لب تاپم درست شد

و مصدوم به خانه برگشته هرچند خیلی حالش روبراه نشده و این لب تاپ سگ جونم دیگه اخرای عمرشه

پدر گرامی هم گفت میره از دوستش که مغازه کامپیوتر و لب تاپ داره تو ولیعصر یکی دیگه برام بگیره اخه یارو گفته یه دل خیلی خوب دارم چند ماه کار کرده اما خیلی سالمه

این مدت اتفاقای خوبی افتاده دیروز که همه دخی عمو ها و دخی عمه ها خونمون بودن تا 3 شب داشتیم قلیون میکشیدیم

چند هفته قبلشم با حسینُ دخی عمو دوستش رضا رفتیم پاساژ علائدین گوشی بخرم...یه اچ تی سی سفید خریدم و حسینم 120 تومن از پول گوشی رو تقبل کرد دستش درد نکنه

حسین منو به مامانش گفت و عکسمو بهش نشون داد مامانشم یه کاره گفت چرا اینقدر موهاش بیرونه و بی حجابه

حالا خیره سرم همه میگن من دختر ساده و سرسنگینه فامیلم خدایی هم نه ارایشم زیاد بود نه خیلی موهام بیرون بودعــــب نداره مـــادر دیـــگه

یه اتفاق خوب دیگه هم که هنوز نیوفتاده و دعا میکنم بیوفته:

فیلم دهلیز تا 16 روز دیگه اکران میشه یه فیلم خیلی قشنگ.ساده و دلنشین با بازی خوب تنها بازیگر مورد علاقم هانیه توسلی ... هورااااااااا

سه شنبه یکم مرداد 1392 23:34 |- یه نفر -|


لپ تا پم خراب شده دارم از بی اینترنتی میمیرم:(((

بابام بعد از اینکه برد لپ تاپ رو داد درست کنن اومد خونه زول زد تو چشمام گفت

-خدایی با لپ تاپ چیکار کردی؟؟

"اخه یه طرف درش کنه شده بود و نصفه صفحش هم سفید میومد":دی

-هیچی به خدا بابا اینترنت میرفتم دیگه

-(نگاه متعجب)یارو برگشت بهم گفت با این والیبال بازی کردید اینطوری داغون شده؟؟!!!

دیگه تا صبح داشتم فک میکردم چی شد که این بلا سر لپ تاپ عزیزم اومد.ایکون اشک گریه




پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 14:8 |- یه نفر -|


لغت نامه هاى دنیا را باید آتش زد !

جلوى واژه ى نبودن نوشته اند : “عدم حضور شخصى یا چیزى” ؛ همین !

چقدر نبودن تو را ساده فرض مى کنند ؟!

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 23:11 |- یه نفر -|


بردیم هوووووووووورااااا

امشب تهران سراسر جشن بود

.....................................................................

بعدا نوشت:

ادامه این پست رو جذف کردم چون به این نتیجه رسیدم که بعضی چیزا جاشون نیست که به صورت عمومی بنویسی اما کلا میگم زود باور نکنید به خصوص حرفای خودی ها رو!!

و فقط با گفتن همین شعار موضع خودم رو نشون میدم و دیگه بیشتر چیزی نمیگم

سهراب بیدار شو رایِ تو پس گرفتیم


برای تایید کامنت ها اول به عنوانشون نگاه میشه و کامنت های این پست خونده و تایید نمیشه


یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 0:8 |- یه نفر -|


دیروز عمم زنگ زد و دعوتمون کرد خونشون منُ دخی عمو هم که یک ماهی بود نرفته بودیم اونجا(اخه ما همیشه اونجاییم)بسیور خوش حال شدیمسریع رفتیم حمومُ کارامون رو کردیم و بابای فداکارم مارو برد اونجا خلاصه تا رسیدیم با دخی عمو از تک تک افراد که شامل دختر عمه ها و شوهراشون و پسرعمه ها و خود عمه و شوهریش میشه سوال کردیم که به کی رای میدید به جز یکی از پسرعمه هام و زنش و یکی از شوهر دخترعمه هام بقیه به روحانی رای دادن ما هم براشون کف و دست هورا زدیم.

تبلیغات داریم برای ایشون ... حسین تو مغازه اش من تو فک و فامیل  

بعدش کلی حکم بازی کردیم از اونجایی هم که شوهر عمم و شوهر دخترعمم بدجور تو این بازی حرفه ای هستن lavel بازی خیلی رفته بود بالا و منو دختر عمم داغون خسته شدیم.

بعدشم اون یکی پسرعمم که همسن خودم قلیونش رو راه انداخت و سه تایی رفتیم تو حیاط و قلیون زدیم.

پسر عمه خُلم ورداشته بود رو دستش اسم دوست دخترش رو با تیغ نوشته بود یعنی حالم بد شد و یه دونه محکم زدم پس کلش که این بچه بازی ها چیه؟؟؟؟

تا ساعت 1 تو حیاط پای قلیون بودیم بعدشم اومدیم بریم بخوابی پسرعمم گفت به حسین بگو میتونه تو مغازش برام کار جور کنه و همین سر حرف باز کرد و رسید به سر کار رفتن من حسین گفت همین مونده بود دختر 18 ساله بره سرکار منم گفتم خب دوست دارم مستقل باشم

اونم فاز نصیحتُ غمگین ورداشت گفت یه صحنه هایی میبینم از بعضی دخترا که خیلی ناراحت میشم.دپرس میشم منم به شوخی گفتم از اون صحنه ها:دی

دیگه غش کرد از خنده میگفت اومدم فاز فیلم هندی و غمگین بردارم زدی داغون کردی اینقدر خندید که داشت میمرد گفتم بسه بابا الان دلُ رودت میترکه مامانت خره منو میگیره خلاصه اینقدر خندید گفت خدا خیرت بده هرچی امروز کار کرده بودمو خسته شده بودم در شد.

منم خوج حال شدم

شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 18:0 |- یه نفر -|


به دعوت ته تغاری حاجی مجبور به اعتراف شدیم.

اول مواردی که خودش اعتراف کرده رو منم اعتراف کنم:

اعتراف میکنم

بچه دختر عمم رو وقتی یه کوچولو سرش شل بود میزدم پس سرش عقب جلو میشد

اعتراف میکنم

یه بار نمره 11 رو به معلمم 17 گفتم(ورقم گم شده بود گفت هرچی خودت بگی قبول دارم)

اعتراف میکنم

سوم راهنمایی تمام فوق برنامه های مدرسه رو در میرفتم و دوستام موقع حضور غیاب میگفتن دستشویی رفته

اعتراف میکنم

از زندگیم اصــــــــــــلا راضی نیستم(خداروشکر ولی..)

اعتراف میکنم

خیلی دیر میرنجم ولی اگه برنجم...اگه برنجم هیچی اونم زود فراموش میکنم:))))))

اعتراف میکنم

موقع امتحان واقعا خیلی کم پیش اومده کتاب رو تموم کنم و یا به دوره برسم

اعتراف میکنم

از پرواز کردن پرنده ها فوبیا دارم اونم اگه باهام فاصله کمی داشته باشن

حالا اعتراف های خودم:

اعتراف میکنم

وقتی با خانوادم دعوام میشه حتی اگه مقصر اونا باشن من تو خودم هزار بار خودمو تنبه میکنم و خودمو مقصر میدونم

اعتراف میکنم

اعتماد به نفس پایینی دارم

اعتراف میکنم

از چیزی که هستم راضی نیستم.

اعتراف میکنم

به اکثره ارزوهام نرسیدم و خیلی از علایقم رو به برخی دلایل سرکوب کردم

اعتراف میکنم

اصلا حسود نیستم ممکنه غبطه بخورم اما حسودی اصلا

اعتراف میکنم

خیلی وقتا احساس میکنم کسی منو نمیبینه

اعتراف میکنم

خیلی از کارام یا رفتارام که سعی میکنم خوب باشن به چشم هیچکس نمیاد



پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 14:51 |- یه نفر -|


یه چند روزی بود خیلی دلم لازانیا میخواست یادم اومدم تو وب یکی از دوستان عزیز(الهام جون)دستور پختش بودا از اونجایی که یکم وایمکسم مشکل پیدا کرده صبح به طرز وحشتناکی سریع رفتم وبش و دستور عملش رو با یه خط وحشتناک تری یاداشت کردم بعد پدر رو با زور بلند کردم بره خرید

لیست بهش دادم که:لازانیا-پنیر پیتزا و پنیر زرد کالا(این پنیر رو خیلی دوست دارم)-قارچ-فلفل دلمه ای رنگ قرمز و سبز

پا شد با یکم غرغر رفت

بعد از خرید از روی دستور عمل مشغول شدم درست کردن مایع فقط یکم استرس داشتم نکنه لایه های لازانیا بچسبه که خدارو شکر سالم موندن

بعد لایه لایه مایه و پنیر ریختم فراوون با یه عالمه روغن

بعدم گذاشتم ماکروفر و 10 دقیقه بعد درست شد و بابام و خواهری ها خیلی خوششون اومد

فقط بابام با دیدن قوطی تموم شده و مچاله شده روغن کلی تعجبید و چند مین منو نگاه کرد

ولی بخاطر معدش نتونست زیاد بخوره اخه اینقدر پنیر ریخته بودم که گفت بعدن اذیتم میکنه

بعد از غذا هم سفره و ظرفا موند واسه خواهری ها و من ریلکس پا شدم رفتم اهنگ گوش کردم 

البته پدر فداکارم گفت این غذاها رو درست میکنی کلی خرج میکنی چون هر چیزی رو بیش تر از اندازش استفاده میکنی منظورش روغن و پنیر بود

درمورد روغن حق داشت خدایی خیلی ریخته بودم بعدش کلی حالت تهوع داشتیم همه با هم

ولی در کل خیلی فاز داد.بازم دسته الهام جون درد نکنه کد بانویی واسه خودش

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 19:44 |- یه نفر -|


یه زندگی دارم یه نواخت یه نواخت نه هیجانی نه تفریح خاصی البته قسمت تفریح مربوط میشه به این مدت امتحانای مسخره ولی خب امتحانا تموم شد با دخی عمو ریختیم خونه عمه ها و عمو ها رفتیم شهربازی.شمال.قلیون و...اینا خیلی خوبه ها نمیگم بده مخصوصا با بروبچ عمه و عموها ولی دلم یه هیجان دیگه میخواد یه اتفاق خوب و خاص که نمیوفته!!

امروز رفتم امتحان دادم اومدم خونه با دخی عمو که خونمون بود ناهار خوردیم رالی ایرانی رو دیدم بعد اونا رفتن منم اومدن نت یه کم سایتا رو گشتم و حالا هم دارم این روزمرگی های تکراری رو اپ میکنم با کامنت یکی از دوستان بسیور عزیز دریافتم که چند روز که هیچی نذاشتم پیش خودم گفم همینه که هس در حال حاضر اینجوریه زندگیم منم همونو مینویسم!

+قرار بود امروز با دُخی عمو و دوستشُ منُ حسین بریم بیرون ولی حسین سرکار بود و تو مغازه دست تنها کلی هم عروس داماد اومده بودن خرید تصمیم اینجوری شد که فردا بریم چون تا ساعت 6بیشتر مغازه نیست و بعدش میبنده:)))

شنبه یازدهم خرداد 1392 18:2 |- یه نفر -|


ϰ-†нêmê§